محل تبلیغات شما



 

 لعنت بر این بخت سیاه و طالع تارم

جای عروسک ،فال یا گل در بغل دارم

یک کودکم باید که فارغ باشم از هر درد

اما میان سیل غم هایم گرفتارم

یک عمر از من رد شدند و زیر لب گفتند:

مکار و کذابم،فراری یا که بیمارم

وقتی که عابر ها مرا از خویش می رانند

حس می کنم شاید به این مردم بدهکارم

حالا که آتش زد به رویا های من دنیا

وقتش شده انسانیت را گور بسپارم

خود دیدم آن فوج ستم هایی که بر من گشت

اما دهانم بسته شد چون کودک کارم

 

شاعر:محمد مهدی دهداری


 

اصول ده گانه ی اعلامیه ی جهانی 
حقوق کودک
حقوق بشر.
همه را زیر سوال برده است
نگاه ملتمس کودکی که تمام آرزوهایش را
پشت چراغ قرمز جا گذاشته است،
کودک کار.
پسرکی که ملتمسانه کفش هایمان را واکس می زند
ماشین های چند صد میلیونی مدافعان حقوق بشر را برق می اندازد،
ماشین هایی که این روزها آنقدر بلند شده اند
که دیگر دست پسرک به شیشه ی ماشینشان هم نمی رسد!
پسری که غرورش را چهار راه به چهار راه جا می گذارد
تا برای خواهرش کفش عروسکی بخرد
دختر فال فروشی که حافظ را بیشتر از پدرش دوست دارد
چون به فکر شکمشان است،
دختری که به جای بافتن موهای طلایی عروسکش 
تنها به یک چیز می اندیشد:
اگر دستمال کاغذی ها تا شب فروش نروند چه؟!
من از تصویر بعدی این شعر می ترسم
 از تصویر شطرنجی پسری که در جدال برای زندگی تیتر یک رومه ی صبح شود.

آوای کودکان کار را دریابیم
به راستی شنیدن آوای کودکان کار چه قیمتی دارد؟؟؟!!!
 کودکان کار.جای بازی اینجا نیست!
بساط بازیتان را جمع کنید
 

 


تبلیغات

محل تبلیغات شما

آخرین ارسال ها

آخرین جستجو ها